![]() |
![]() |
|
| شعرو داستان کودکانه |
|
به نظر من سریال خوبی است.
میدونم بین مون فاصله افتاده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت توسط مهرناز |
|
|
خاطرات روز های تعطیل من خیلی خوب است . مثلا ........... خوب از کجا شروع کنم. خوب حرف های من تمام شد. شما نظرات خودتان بنویسید و شما هم خاطرات روز های تعطیل تان را به من بگویید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت توسط مهرناز |
|
|
تابستون تابستون مدرسه ها تعتیل است تابستون مال خود مو
اخ جون اخ جون تابستون
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت توسط مهرناز |
|
|
حالا من میخواهم برایتان جوک بگویم. خب حاضرید؟ دکتر خط وسط قرص چییه؟ برای اینکه اگه با اب نرفت پایین باپی چگوشتی بره .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
اول من احساساتم را ميگويم. منتظريد بگويم؟ چشم ميگويم. احساسم اين فاست كه مادرم و بابا يم وسايل را براي رفتن به مسافرت جمع ميكنند. من ميدانم در فصل بهار ميوه هايي مانند:گو جه سبز/ واي اگر گفتيد ان چيه؟ درسته. توت فرنگي است / هلو/ شليل/ سيب گلاب و...... فكر كنم بايد يك چيزي را اعترافكنم. ميدانم انشاي خوبي نبود . ولي ديگر........ خواهش ميكنم به وبلاگ من سري بزنيد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
عمو نیما هم مهربونه و هم هنرمنده.منهم این شعر جدیدم را به عمو نیما دوست بابا تقدیم می کنم .
اون هر جا میره همیشه برای من سوغاتی میاره. به گل شقایق نگاه کن و بگو که پاکی من را می بینی به گلهای لاله نگاه کن بوی عطر بهاری را بو کن به چشم پاک خود نگاه کن و با عشق و علاقه کامل به من بگو ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
من خوشحالم....
وقتی خوشحالم ... انگار مثل پرنده ها در آسمان پرواز می کنم..... مثل خورشید می درخشم.... مثل فشفشه آسمان سب را روشن می کنم...... وقتی خوشحالم ... لبخند می زنم .... قاه قاه می خندم.... فریاد می زنم جانمی جان... وقتی خوشحالم ... می دوم.... به به به !!!! می پرم... به به به ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
بچه ها شما باید یک روزدرمیان بروید حمام تاهمه دوستت داشته باشند
قرارمان یادت نره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
بچه ها جیقیل بچه خیلی خوبیه اما تازگیها خیلی غذا میخوره......خیلی خیلی میخوره و یه کم
چاق شده . جیقیل: ها چی میگی؟ من که چیزی نمی خورم.اما انگار واقعا چاق شدم.... انقدر شکمم گنده شده که نمی تونم انگشتان پاهام رو وایستاده ببینم!!!! حالا با این هیکل چیکار کنم ؟ من که نمی تونم توی قصه های دوست خردسال باشم . پیشی بوری: بزار ببینم شاید بتونم کمکت کنم. تازگیها چی خوردی که اینقدر چاق شدی؟
ظهر چلو کباب کوبیده با یک همبرگر٬ آبگوشت ٬ کله پاچه ٬ عصرانه یک کیک با ساندویج مغز ٬شام هم یک پرس ماهی و میگو با زرشک پلو و مرغ و مرغ سوخاری ... پیشی بوری : تو که به اندازه یک مزرعه٬ حیوان بیچاره خوردی !! البته راه لاغر ماندن ٬ به اندازه خوردن و ورزش کردنه اما دم من خاصیت جادویی داره . و می تونه یک باره تورو لاغرکنه . کافیه که حیوانات بیچاره ای رو که زنده کنی و از بدنت در بیاریم تا دوباره لاغر شی . و پیشی بوری با دمش جادو می کند!! ...بع بع .... قد قد قدا... جیقیل .... بله ؟؟!!!! پیشی بوری : ... اجی... مجی.... لا ترجی !!!! جیقیل :یک کرم ....!!!! کرم: اون سیب قرمزی که بلعیدی یادته ؟ پیشی بوری : بهتره از این به بعد لقمه ای را که میخواهی توی دهنت بگذاری نگاه کنی !! جیقیل : تقریبا خوب شدم اما هنوز یه قنبلی شکم دارم ! پیشی بوری : خوب فکر کن ٬ چیز دیگری نخورده بودی ؟ جیقیل : یادم افتاد .... وسط روز گشنه ام شد ٬ بابا منو برد به یک رستوران و کباب برگ خوردم !! پیشی بوری : فکر کنم کباب گوشت گاو بود . خیله خوب پس بزار گاو بیچاره را هم آزاد کنیم تا تمام شه .... اجی ...مجی ... لا ترجی....!!! جیقیل : الاغ !!!!؟ الاغ : عر ... عر .... !!! پیشی بوری : بچه ها یادتون باشه زیاد نخورید .به مامان و بابا هم بگید اگر می خواهند شما را ببرند به رستوران ٬ جای مطمئنی باشه !!!! پایان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
صبح شد .ساعتها زنگ زدند.خروس قوقولي قوقو كرد و خورشيد شال و كلاه كرد تا از پشت كوه بالا بيايد. اولي بيدار شد و گفت: خواب بسه !تنبلي بسه! دومي گفت: بايد بريم به مدرسه! سومي گفت:نان و پنير گردوو شير ! چهارمي گفت:يه كمي نرمش كنيم يك دو سه. پنجمي گفت:نه نرمش و نه ورزش . خيكي ميشم و چاقالو .بخور و بخواب قشنگه ! مدرسه كو؟ كلاس كو؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
پدر من خلبان است.
او می تواند یک هواپیمای بزرگ را از زمین بلند کند. یک بار من و مادرم٬ سوار هواپیما شدیم. اما پدرم اجازه نداد من به کابین خلبان بروم. کابین خلبان اتاقی است که خلبان در آن می نشیند و هواپیما را حرکت می دهد. پدر من با هواپیما ٬ از ابرها هم بالاتر میرود. من آرزو دارم یک روز مثل پدرم ٬ خلبان هواپیما بشوم. آنوقت می توانم به کابین خلبان بروم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
به ترانه عشق نگاه کن به گل میخک
نگاه کن و عشق را در وجودت لمس کن به ترانه عشق گوش کن و احساس کن به دریای پر از محبت نگاه کن و لمس کن با چشم پاک تو به دریای محبت و عشق نگاه کردم و با دست پاکت گلهای میخک را لمس کردم و با دریای آبی حرف زدم به چشمهای پاک خود نگاه کن و پاکی را احساس کن به دستهای پاک خود نگاه کن و تمیزی را احساس کن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
خیلی بردن اش سخته.
...خیلی ضعیفی بچه جون !
ببین بازوهام چقدر عضله دارند؟!حتی انگشتهام هم عضله دارند!من به جای هر کار دیگه ای فقط وزنه می زنم!
و اندکی بعد جیقیل:متوجه شدم که برای بردن کیفم لازم نیست هیکل قوی داشته باشم.... ....بدو آقا ٬ تا سوسکه بهت نرسیده!! مرد قوی هیکل: سوسک!سوسک! پایان... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
نی نی همیشه دستش لای درا می مونه انگشت شستش امروز موند لای در تو خونه دردش گرفت و محکم زد یه لگد به اون در پاش درد گرفت با این کار شد حال او خرابتر صدای جیغ و دادش رسید به گوش باباش باباش اومد به او گفت: بچه چته آروم باش نی نی ساکت شد اما٬ یه فکری تو سرش داشت دعا میکرد چه خوب بود خونه فقط یه در داشت.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
نی نی کوچولو یه توپ داشت به رنگ قرمز و زرد یه روز که رفت تو کوچه اونرو تو بازی گم کرد
فکر میکنه که توپش پیدا نمیشه دیگه قایم شده یه گوشه به هیچ کسم نمیگه
نی نی توی خیالش ساخته هزار تا قصه هی با خودش تو خونه حرف میزنه با غصه
از دست من فرار کرد چون بچه بدم من ازبس که توی بازی لگد به اون زدم من
ای توپ نازنینم برگرد بیا به خونه فقط قلت میدم من خدا خودش میدونه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
نی نی کوچولو با باباش بازی می کرد می خندید تا اینکه بین موهاش چند تا موی سفید دید فکر کرد که دیگه باباش پیر شده و می میره احساس میکرد که خیلی دلش داره می گیره نی نی به گریه افتاد ولی باباش می خندید اشک نی نی رو پاک کرد صورت اونو بوسید می گفت بخند عزیزم هنوز یه ذره پیرم شاید که تا هزار سال زنده باشم نمیرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
نی نی کوچولو از میوه ها انگورو خیلی دوست داره یه خوشه انگور که داره هی دونه هاشو می شماره خیلی علاقه مند شده به انگورای یاقوتی یه دونه رو برمیداره میگه تو مثل یاقوتی می چینه تو یه بشقابی دونه هارو کنار هم میگه می خوام برای مامان یه سینه ریز درست کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط مهرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام .من مهرنازم 9_ سالمه و میرم کلاس سوم دبستان .خیلی خوشحالم که تازه وبلاگ درست کردم و می خواهم شعر و داستان و نوشته های کودکانه ام را بنویسم.اگر به من سر زدید حتما برایم پیام بگذارید. با تشکر.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 اسفند 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|